تبليغاتX
ღ♥ღ زمزمه های در سکوت شب ღ♥ღ

  به دنبال تو می گردم  نمی یابم نشانت را

بگو کجا باید جویم   مدار کهکشانت را؟

تمام جاده را رفتم  غباری از سواری نیست

بیابان تا بیابان جسته ام   رد نگاهت را

کرامت گر کنی    این قطره ناچیز را

شاید که چون ابری بگردم  کوچه های آسمانت را

الا ای آخرین طوفان   بپیچ از صبح این جمعه

که دریا بوسه بنشانت  لب آتشفشانت را

....

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 18:2  توسط سایه  | 

 خواب ديدم كه شبي رهگذري مي آيد

 شب دلتنگ مرا سر زده مي آرايد

مي رسد تا كه پس از اين همه دلتنگي ها

 گره ازبغض غزل هاي ترم بگشايد

اين همه شور كه در ذهن غزل هاي من است

بوي ياسي ست كه از هرم تنش مي آيد...

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 17:35  توسط سایه  | 

خداحافظ همین حالا ، همین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

خداحافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید

به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید

اگر گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده است

نه اینکه می شه باور کرد دوباره آخر جاده است

خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها

بدونی بی تو و با تو همینه اسم این دنیا

خداحافظ خداحافظ همین حالا خداحافظ...

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 15:37  توسط سایه  | 

امشب از اون شباست که من

دوباره دیوونه بشم

تو مستیو بیخبری

اسیره میخونه بشم

 

امشب از اون شباست که من

دلم میخواد داد بزنم

تو شهره این غریبه ها

دردمو فریاد بزنم

 

دلم گرفت از آسمون

هم از زمین هم از زمون

تو زندگیم چقدرغمه

 دلم گرفته از همه

 

ای روزگاره لعنتی

تلخه بهت هرچی بگم

من به زمین و آسمون دست رفاقت نمیدم

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 15:26  توسط سایه  | 

 

دلم تنگ است ،نميدانم ز تنهايي پناه آرم كدامين سوی .

پريشان حالم و بي تاب مي گريم و قلبم بي امان محتاج مهر توست .

نميدانی چه غمگين رهسپار لحظه های بی قرارم من،
 
 به دنبال تو همچون كودكی هستم ومعصومانه می جويم پناه شانه هايت را
 
 كه شايد اندكی آرام گيرد دل.

دلم تنگ است وتنهايي به لب می آورد جانم بيا تا با تو گويم از هياهوی
 
غريب دل كه بی پروا تلنگر ميزند بر من و می گويد به من نزديك نزديكی به
 
دنبال تو ميگردم ، به سويت پيش می آيم ، چه شيرين است پر از احساس
 
يك خوشبختی نابم......
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 17:3  توسط سایه  | 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 16:40  توسط سایه  | 

لطفا سکوت ! قصه ی من سرد و مبهم است

نزدیک تر شوید . بله ... فرصتم کم است

محکوم می شوم به سکوتی همیشگی

جرمم فقط همین که گناهی نکردم است

تابوت کهنه ام شده چشمان مردمان

حالا برای مردن جا فراهم است

دیگر نمانده فرصت که بگذریم

اینجا هبوط گاه پرواز درد ادم است

این ایستگاه اخر و این من که مانده ام

گویی برای مردن من مرگ هم کم است                            

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 16:37  توسط سایه  | 

به خودم می گویم قوی باش...
به خودم می گویم مهم نیست...
به خودم شک کردن را می آموزم :
- ایا واقعا ارزشش را داشت...یا دارد ؟
به خودم خیلی چیز ها گفته ام...و می گویم...
به خودم می گویم...همیشه ، وقت هست برای
فراموش کردن...حداقل به اندازه ی تمامی باقی عمرت....
ولی...ته همه ی اینها این است که :
... من غمگینم.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 19:49  توسط سایه  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 19:33  توسط سایه  | 

عشق يعني دستهايم ماله توست

 چشمهاي خسته ام دنبال توست

عشق يعني ما گرفتار هميم 

 دوستدار هم طرفدار هميم

 هرچه ميخواهد دلش آن مي كند

 ميكشد مارا و كتمان ميكند

 عشق غير از تاولي پر درد نيست

 هركس اين تاول ندارد مرد نيست

 آمدم تا عشق را معنا كنم

 بلكه جاي خويش را پيدا كنم

 آمدم ديدم كه جاي لاف نيست

 عشق غير از عين و شين و قاف نيست....

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 19:11  توسط سایه  | 

 

چگونه باز گردم

به پرچین های کم پیدای شهرم

به آن کوچه های

خیس لجباز ...

به قیژ قیژ درهای قدیمی

و آدم های متروک مانده

در دست خدا

به اخم ناگشوده

درخت خواب زده همسایه

و فریاد پنجره های بعد از ظهر

بر سر هو هو چی چی بی هنگام

باد و

دالان های تاریک ترس هایم  ...

خاطره هایم دست نگه داشته اند

این همه دوری را

بال هایم سکوت کرده اند

پرواز از سمت غرب را

و شرق

سینه آوازهای این

زن دلبسته را

پر می کند از درد ...

باید از فرش

به عرش چشم های مادرم سفر کنم

وقتی که دست های سپیدش

بر خواب های زنگ زده ام می بارید ...

مثل این برف زیبا

که حرمت زمستانی اش  

آبروی فصل های دیگر است ...

چقدر

برای تو دلتنگم ...

 

 

                                 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 18:21  توسط سایه  | 

لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم

تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست.

تا بدانی نبودنت آزارم میدهد.

لمس کن نوشته هایی را که لمس نشدنیت و عریان.

که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد...

لمس کن گونه هایم را که خیس است و پر شیار.

لمس کن لحظه هایم را....

تو یی که می دانی چقدر عاشقت هستم..

لمس کن این با تو بودن ها را...

لمس کن...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 14:11  توسط سایه  | 

اولین کسی که عاشقش میشی دلتو میشکونه و میره .

 دومین کسی رو که میای « دوست داشته باشی و از تجربه قبلی استفاده کنی دلتو بدتر میشکنه و میزاره میره .

 بعدش دیگه هیچ چیز واست مهم نیست و از این به بعد میشی اون آدمی که هیچ وقت نبودی .

دیگه دوست دارم واست رنگی نداره ..

 و اگه یه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو میشکونی که انتقام خودتو ازش بگیری.

 و اون میره با یکی دیگه ......

اینطوریه که دل همه آدما میشکنه ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 13:44  توسط سایه  | 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 17:22  توسط سایه  | 

 

 

گاهي وقت ها چه زود دير مي شود

بي آنكه من دست هايم را بو كرده باشم...

محكوم خواهم شد...

و من از حوصله چشم هاي تو سر مي روم....

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 17:9  توسط سایه  | 

 

چه می دانی از این انسان ...

از این انسان که با احساس می جنگد...

از این انسان که غم را در ورای عشق می بیند...

نمی دانی....

نمی دانی که قلب من چه سنگین است...

تو را با عشق و رسوایی چه درگیر است...

که نه احساس را فهمیدی نه آوار غرورت را...

مزن اینگونه بر قلبم حریق درد و پیکارت...

که با یاران جفا کردن گناهی سخت و سنگین است...

تو خود عاشق نبودي هيچ؟

تو خود لايق نبودي هيچ؟

كسي را دوست مكي داري كه هر لحظه

فراقش خنجري در قلب تو باشد...

منم...

رسواي بي فردا منم...

مزن بر قلب من حريق و درد پيكارت..

كه اين شيدا خيال تو بسر دارد...

.....................

اين يكي از شعر هاي خودم بود كه تقديم مي كنم به همه اونايي كه قلبشون از جنس فولاده....

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 17:4  توسط سایه  | 

 

در بیداری لحظه ها پیکرم کنار نهر خروشان لغزید

مرغی روشن فرود آمد

ولبخند گیج مرا برچید و پرید

ابری پیدا شد

و بخار سرکشم را در شتاب شفافش نوشید

نسیمی برهنه و بی پایان سر کرد

و خطوط چهره ام را آشفت و گذشت

درختی تابان

پیکرم را در ریشه ی سیاهش بلعید

طوفانی سر رسید

و جای پاهایم را ربود

نگاهی به روی نهر خروشان خم شد... تصویری شکست... خیالی از هم گسیخت...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 15:22  توسط سایه  | 

من هنوزم دوستت دارم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 10:32  توسط سایه  | 

ای کاش قدر لحظه های با تو بودن را میدانستم.

تک تک ثانیه هایش را میشماردم.

 زیبا ترین حرفها را به تو تقدیم میکردم.

نمی گذاشتم حتی ذره ای از من ناراحت شوی.

 اما باز هم خود خواهیم نگذاشت تا با تو از عاشق بودنم بگویم.

 نگذاشت وسعت قلبم را برایت مجسم کنم.

نگذاشت تو را به کلبه ای که از عشقت ساخته ام ببرم.

به باغی که گلهای زیبایش را به یاد تو کاشته ام ببرم.

دریایی را که با چکیدن اشکهایم به آن جان داده ام نشانت دهم.

آسمانی را که از ستاره هایی به زیبایی چشمهایت تزیین کرده ام و طرح

 چهره ات را با ابرهایش به تصویر کشیده ام نشانت دهم.

اما افسوس که قدر این لحظه ها را ندانستم و بازهم مرا در دشت تنهاییم

 تنها گذاشتی....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 18:39  توسط سایه  | 

خدایا
با غم عشقش چه کنم؟
که همچو آتشی زیر خاکستر وجودم پنهان است
با دیدنش شعله میگیرد و میسوزاندم
از فراقش خاموش میشود و روح فسرده ام را سرد و سرد تر میکند
از غم عشقش غیر از تو با که گویم؟
که جز تو محرم راز و چاره سازی ندارم!
جز تو طبیبی برای درمان دردم ندارم!
جز تو سحر بخشی برای شبهای تنهایم ندارم!
و جز تو چه کسی میتواند این آتش را در دلم گلستان کند؟
...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 18:33  توسط سایه  | 

 

هنوز هم گاهی دلم هوای تو را می کند.

چشم که می دوزم به جاده ها فکر می کنم چه می شد که می آمدی حتی وقتی که قرار نیست بیایی.

 خنده دار است تو حتی وقتی قرار است بیایی پیدایت نمی شود چه برسد که قرار نباشد بیایی....

باز هم بی تو روز را شب می کنم.

می دانی  اینجا وقتی کسی به من لبخند می زند می ترسم .اینجا تا چشم کار می کند گرگ هست در لباس بره. 

کاش می آمدی ... گاهی دلم هوای تو را می کند...

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 15:31  توسط سایه  | 

 

شمع می سوزد و پروانه به دورش مغرور....

من که می سوزم و پروانه ندارم چه کنم؟!!!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 7:36  توسط سایه  | 

 

هم اتاقی هم اتاقی هم اتاقی برس به دادم

اونی که دل و دینم رو برده خیلی وقته نکرده یادم....

هم اتاقی  ببین چگونه سیل اشکم شده روونه

این درد جانسوزم و به جز تو به خدا هیچ کی نمی دونه...

هم اتاقی هم اتاقی هم اتاقی برو طبیب دل بیمارم و بیار

بهش بگو عاشقش غریبه مرده از رنج انتظار...

هم اتاقی هم اتاقی هم اتاقی برس به دادم

اونی که دل و دینم رو برده خیلی وقته نکرده یادم 

 نکرده یادم....

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 0:41  توسط سایه  | 

می روم

و خاطرات با تو بودن کوله بار سفرم خواهد بود

آری می روم ...

اما قبل از رفتنم

شبی را تا سحر گریه خواهم کرد

و صدای ناله های مرا هیچ کس به جز ماه نخواهد شنید

و ستاره ها برای تسکین قلبم یکی یکی تیره خواهند شد .

من می روم

 و این تو هستی که می مانی

با کوله بار حسرت!

...

می دانی؟!

روزی به تمام آرزوهایم خواهم رسید

و آن روز ؛ روز مرگ من است

روز تمام شدن من

« دعا کن به هیچ کدام از آرزوهایم نرسم »

...

و خدا می داند چقدر کوشیدم که پس از خواندن این جملات  اشک نریزم ...

بزرگ بودن در بعضی موارد واقعا دشوار است...

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 0:15  توسط سایه  | 

بالای چین

زیر استوا

آخر دنیا

لابلای خاک زمین

در عمق تو در توی سنگ های آسمان

پشت آخرین صور فلکی

ته کوچه ی کهکشان بی نوری

چه فرقی می کند کجا ؟

مهم این منم که در هر لحظه

 تو را نفس می کشم

و عشق را

مثل یک تکه نان داغ

میان بچه های گرسنه ی نگاهمان

تقسیم می کنم...

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 0:9  توسط سایه  | 

 

ساقی!!!

 

 کاش می دیدم چیست

 

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است

 

آه وقتی که تو لبخند نگاهت را

 

می تابانی

 

بال مژگان بلندت را

 

 می خوابانی

 

آه وقتی که توچشمانت

 

آن جام لبالب از جاندارو را

 

 سوی این تشنه جان سوخته می گردانی 

 

 موج موسیقی عشق

 

از دلم می گذرد

 

روح گلرنگ شراب

 

در تنم می گردد

 

 دست ویرانگر شوق

 

پرپرم می کند ای غنچه رنگین پر پر

 

من در آن لحظه که چشم تو به من می نگرد

 

برگ خشکیده ایمان را

 

 در پنجه باد

 

رقص شیطان خواهش را

 

 در آتش سبز

 

نور پنهانی بخشش را

 

 در چشمه مهر

 

اهتزاز ابدیت را می بینم

 

 بیش از این سوی نگاهت نتوانم نگریست

 

اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست

 

کاش می گفتی چیست ؟

 

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 18:49  توسط سایه  | 

ترا می خواهم و دانم كه هرگز

 

 به كام دل در آغوشت نگیرم

 

 توئی آن آسمان صاف و روشن

 

 من اين كنج قفس، مرغی اسيرم

 

 ز پشت ميله های سرد و تيره

 

 نگاه حسرتم حيران برويت

 

 در اين فكرم كه دستی پيش آيد

 

 و من ناگه گشايم پر بسويت

 

 در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت

 

 از اين زندان خامش پر بگيرم

 

 به چشم مرد زندانبان بخندم

 

 كنارت زندگی از سر بگيرم

 

 در اين فكرم من و دانم كه هرگز

 

 مرا يارای رفتن زين قفس نيست

 

 اگر هم مرد زندانبان بخواهد

 

 دگر از بهر پروازم نفس نيست

 

 ز پشت ميله ها، هر صبح روشن

 

 نگاه كودكی خندد برويم

 

 چو من سر می كنم آواز شادی

 

 لبش با بوسه می آيد بسويم

 

 اگر ای آسمان خواهم كه يكروز

 

 از اين زندان خامش پر بگيرم

 

 به چشم كودك گريان چه گويم

 

 ز من بگذر، كه من مرغی اسيرم

 

 من آن شمعم كه با سوز دل خويش

 

 فروزان می كنم ويرانه ای را

 

 اگر خواهم كه خاموشی گزينم

 

 پريشان می كنم كاشانه ای را

....

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 18:47  توسط سایه  | 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 18:42  توسط سایه  | 

 

 

دوباره تنها شدم ، دوباره دلم هواي تو را كرده است ،

خودكارم را از ابر پر ميكنم و برايت از باران مي نويسم.

به ياد شبي مي افتم كه تو را ميان شمع ها ديدم.

دوباره مي خواهم به سوي تو بيايم. تو را كجا مي توان ديد؟

در آواز شب آويز هاي عشق ؟در چشمان يك آهوي مظطرب؟در شاخه هاي يك مرجان قرمز؟در سلام دختر بچه اي كه تازه نام تو را ياد گرفته است؟دلم مي خواهد وقتي باغها بيدارند،براي تو نامه بنويسم.و تو نامه هايم را بخواني و جواب آنها را به نشاني همه غريبان جهان بفرستي.اي كاش مي توانستم تنهاييم را براي تو معنا كنم  و از گوشه هاي افق برايت آواز بخوانم.

كاش مي توانستم هميشه از تو بنويسم.

مي ترسم روزي نتوانم بنويسم و دفتر هايم خالي بماند و حرفهاي نا گفته ام هرگز به دنيا نيايد.

مي ترسم نتوانم بنويسم  و كسي ادامه سرود قلبم را نشنود.

ميترسم نتوانم بنويسم و آخرين نامه ام در سكوتي محض بميردو تازه ترين شعرم به تو هديه نشود.

دوباره شب،دوباره تپش اين دل بي قرارم.

دوباره سايه حرفهاي تو كه روي ديوار روبرو مي افتد.

دلم مي خواهد همه ديوار ها پنجره شوند و من تو را در ميان چشمانم بنشانم.دوباره شب،دوباره تنهايي و دوباره خودكاري كه با همه ي ابر هاي عالم پر نمي شود. دوباره شب، دوباره ياد تو ،كه اين دل بي قرار را بيدار نگه داشته  است.

دوباره شب،دوباره تنهايي،دوباره سكوت،

                                                             و دوباره من و يك دنيا خاطره ......

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 19:21  توسط سایه  | 

 

قاصدك ، غم دارم ،

        غم آوارگي و در بدري ،

                غم تنهايي و خونين جگري.

قاصدك واي به من ، همه از خويش مرا مي رانند ،

همه ديوانه و ديوانه ترم مي خوانند.

مادر من غم هاست ،

                         مهد و گهواره من ماتم هاست.

قاصدك در يابم ! روح من عصيان زده و توفانيست.

آسمان نگهم بارانيست.

قاصدك ، غم دارم،

                       غم بي اندازه سنگيني عالم دارم.قاصدك ، غم دارم،

                   غم من صحرا هاست ،

                            افق تيره  او نا پيداست.

قاصدك ، ديگر از اين پس منم و تنهايي ،

و به تنهاي خود در هوس عيسايي ،

و به عيسايي خود ، منتظر معجزه اي غوغايي.

قاصدك ، زشتم من ، زشت چون چهره سنگ خارا،

                           زشت مانند زال دنيا.

قاصدك ، حال گريزش دارم ،

         مي گريزم به جهاني كه در آن پستي نيست ،

                            پستي و مستي و بد مستي نيست.

مي گريزم به جهاني كه مرا ناپيداست ،

                                                   شايد آن نيز فقط يك روياست !!!!! 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 19:14  توسط سایه  |